
نویسنده: میخائیل بولگاکف
مترجم: عباس میلانی
ناشر: فرهنگ نشر نو
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 451
اندازه کتاب: رقعی
- سال انتشار: 139194
- دوره چاپ: 14
مروری بر کتاب
میخائیل بولگاکف ۱۲ سال آخر عمر خود را صرف نوشتن مرشد و مارگریتا کرد
که به زعم بسیاری از منتقدان با رمانهای کلاسیک پهلو می زند و بی تردید در
زمره درخشان ترین آثار ادب تاریخ روسیه به شمار می رود.
جالب
اینکه وقتی او درگذشت کسی جز همسر و چند دوست نزدیکش از وجود این رمان خبر
نداشت. هنگامی که این رمان ربع قرن بعد از مرگ نویسنده اش اجازه انتشار
یافت در تیراژه سیصد هزار نسخه به چاپ رسید که یک شبه تمام شد و هر نسخه آن
نزدیک به صد برابر قیمت خرید و فروش می شد.
فقط به زبان انگلیسی بیش از صد کتاب و مقاله درباره این رمان شگفت انگیز نوشته شده است.
از اواخر دههی بیست با اوجگرفتن دیکتاتوری استالین، بولگاکف، مانند
مرشد مغضوب منتقدان رسمی دولت شد. نقدهای متعددی در تکذیبش نوشتند و از
کار برکنارش کردند. عقاید بورژواییاش افشا شد و بیم جانش میرفت. بولگاکف
در پی این مصائب به فکر مهاجرت افتاد، اما با دخالت شخصی استالین کاری در
مسکو به او واگذار شد و در پناهِ نسبیِ کارش شروع به نوشتن رمان مرشد و
مارگریتا در 1928 کرد.
در 1930 و در نتیجهی فشارهای روانی وارده
از اجتماع و منتقدانِ رسمی دچار افسردگی شد و در لحظهی ناشی از آن
فشار،مانند مرشد، دستنوشتهی رمانش را به آتش انداخت. چندی بعد با ترغیب و
تشویق چند دوست و همسرش نگارش مجدد رمان را آغاز کرد و تا آخرین روزهای
زندگی خود در 1940 به تصحیح و تکمیل آن مشغول بود . النا مانند مارگریتا
کلاهی برای بولگاکف دوخت و عمیقا دلبستهی مرشد و مارگریتا شد و در سالهای
آخر عمرِ او وقتی که بیماری مانع کارش بود رمان را به صدایی بلند میخواند
و تصحیحاتی که بولگاکف لازم میدید وارد متن میکرد.
میخائیل
بولگاکف دوازده سال آخر عمر خود را صرف نوشتن این رمان کرد که به گمان
بسیاری از منتقدان با رمانهای کلاسیک پهلو میزند و بیتردید در زمرهی
درخشانترین آثارِ ادبِ تاریخِ روسیه بهشمار میرود.
و اما بعد
مرگش ربع قرن طول کشید تا بالاخره مرشد و مارگریتا از لهیب آتش وارهید و
جاودانه شد و در پی آن تمام نسخههای توزیع شده در شوروی یکشبه تمام شد و
کتاب به نزدیک صدبرابر قیمت روی جلد به فروش رفت.
...داستان
از یک روز گرم بهاری و از پارکی شروع میشود که در آن شاعر( بزدومنی) و
منتقدی (برلیوز) مشغول گردش و صحبت دربارهی شعر ضدِ دینی که شاعر جوان
سروده هستند.
درست معلوم نبود چهچیزی بزدومنی را وادار کرده بود شعر
را آنطور که نوشته بود بنویسد: آیا استعداد فراوانش برای توصیفات عینی مسبب
خطایش بود یا نادانی کاملش دربارهی مضمون شعر؟ بههرحال مسیح او کاملا
زنده از آب در آمده بود؛ مسیحی که با وجود عیبهای بسیارش، در واقع زنده
بود.
اما برلیوز میخواست به شاعر ثابت کند که مسئلهی عمده این
نیست که مسیح چه کسی بود و یا حتی خوب بود یا بد؛ بلکه مسئله این است که
اساسا شخصی به نام مسیح وجود خارجی نداشته و تمام داستانهای مربوط به او
ساختگی محضاند و اسطورهی صرفاند...